98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

question_answer بهارهاي پياپي..

question_answer دیگه مهمونی بسه

۱. مدتی ست که با یکی از دوستان بهتر از برگ درخت، پروژهٔ مشترکی را پیش می‌بریم. اما از وقتی این رفیق شفیق به تهران نقل مکان کرده، کارمان کمی سخت‌تر شده؛ و به خاطر مشغله‌های متفاوت هردونفرمان اغلب تماس‌ها و هماهنگی‌هایمان را به شب‌ها و روزهای تعطیل موکول می‌کنیم. اما ایراد کار اینجاست که دوست عزیزمان تمام آخرهفته‌ها و عیدها و عزاها و تعطیلات را یا در حال میزبانی از مهمانان عزیزشانند یا در جایی دیگر میهمانند.

۲. عده‌ای از هم‌وطنان که آرزو دارند در ورای آب‌ها زندگی کنند، گمان می‌کنند که کسانی که به اروپا و امریکا و کانادا مهاجرت کرده‌اند، تمام اوقات خود را در و بار و پارتی می‌گذرانند.

۱+۲.  امروز به این فکر می‌کردم که این دوست و شریک عزیز من، این استعداد را دارد که به تنهایی، گمان آن عده از هم‌وطنان را به یقین مبدل کند.

کلمات کلیدی: را به ,یا در ,از هم‌وطنان ,که به

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer اولین روز کاری خود را بعد از دویست و هشتاد و خرده‌ای روز مرخصی چگونه گذراندید؟

 

به نام خدا

به علت تعمیرات در بخش‌هایی از کتابخانه، مخزن تعطیل بود؛ سالن‌های مطالعه تعطیل بودند؛ مرجع تعطیل بود؛ نشریات تعطیل بود؛ بخش کودک تعطیل بود. فقط تک و توکی از اعضا کتاب‌های امانی را برگرداندند و من پیروزمندانه بازگشت آنها را در سیستم ثبت کردم.

آیا فکر می‌کنید که نهایت خوش‌شانسی من است که بعد از این همه وقت، حالا که به محل کارم برگشته‌ام این‌چنین کم‌کار و درواقع بیکار بوده‌ام؟ اشتباه می‌کنید. امروز، تمام وقت، چشمم به عقربه‌های ساعت بود اما زمان نمی‌گذشت و عذابی بود الیم. مسلمان نشنود کافر مبیناد!

کلمات کلیدی: تعطیل ,بود؛ ,تعطیل بود؛ ,بعد از

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer تاخت

از یک روستای کوچک برمی‌گشتیم و صندوق ماشین پر از گوجه و کدو و بامیه و بادمجان بود. بخش‌هایی از جاده خاکی بود و هر چند دقیقه یکبار ماشین تکان می‌خورد و من فکر می‌کردم تا به خانه برسیم گوجه‌ها له می‌شوند. جاده پر از کامیون‌ها و وانت‌هایی بود که بین مزرعه‌ها و کارخانه‌ها در رفت و آمد بودند. یکی دو کیلومتر از جاده در دست تعمیر بود و ازدحام ماشین‌ها بیشتر شده بود. میان آن همه ماشین خسته و رانندگان کلافه و اخمو تصویری توی ذهنم قاب شده که هنوز هم یادآوری‌اش لبخند شیرینی گوشهٔ لبم می‌نشاند. یک وانت نیسان از کنارمان رد می‌شد. شیشه‌هایش پایین بود. راننده یک استکان چای پررنگ را از شیشه بیرون آورده بود که لابد خنک شود. حال خوش و شادمانی ملموسی چهرهٔ آفتاب‌سوخته‌اش را آراسته بود و چُنان با اشتیاق استکان چایش را تماشا می‌کرد که دلم می‌خواست تمام راحتی و خنکای داخل ماشین را بدهم و یک جرعه از استکانش بنوشم.

کلمات کلیدی: یک ,ماشین ,جاده ,پر از ,از جاده ,بود که

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer تو منشین بهارت برود

قولنامه و وکالتنامه را امضا کرده بودم و از دفترخانه زده بودم بیرون. ماشین زیر آفتاب داغ ظهر چه برقی می‌زد. روزهای گذشته حسابی تمیزش کرده بودیم. باعجله از کنارش رد شده بودم و خودم را رسانده بودم به خیابان اصلی. مامان زنگ زده بود و گفته بود کارن بی‌قراری می‌کند. باید خودم را زودتر می‌رساندم اما ماشین دیگر مال من نبود. ظهر بود و تاکسی نبود و من زیر آفتاب داغ ظهر می‌دویدم نه فقط برای اینکه زودتر به کارن برسم، که فرار کنم از فکری که توی سرم وول می‌خورد و یادآوری می‌کرد که هیچ‌یک از داشته‌هایم همیشگی نیستند؛ مثل همین ماشین.

کلمات کلیدی: ماشین ,ظهر ,زیر آفتاب ,آفتاب داغ ,داغ ظهر ,خودم را ,زیر آفتاب داغ ,آفتاب داغ ظهر

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer آدمی تنهایی بزرگی است که در هیچ کجا نمی گنجد

  کاش به بهانهٔ صمیمیت به حریم همدیگر نکنیم و به بهانهٔ حفظ حریم شخصی از یکدیگر دور نشویم.
هنوز هم هیچ تصویری زیباتر از دیدن ناگهانی روی ماه مادر در قاب در خانه نیست.

کلمات کلیدی: به بهانهٔ

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer برو ولگردی کن رفیق»*

    سال‌های قبل همراه اول در روز تولد مشترکانش یک روز مکالمهٔ رایگان هدیه می‌داد. حالا دو گزینه پیش رویت می‌گذارد که هرکدام را خواستی انتخاب کنی: یک روز مکالمه یا یک روز اینترنت. انگار همراه اول هم به این نتیجه رسیده که آدم‌ها دیگر کسی یا کسانی را ندارند که یک روز کامل حرف بزنند. همان بهتر که یک روز اینترنت شارژ کنی و در تنهایی به وب‌گردی‌هایت ادامه بدهی.

*عنوان متن:  برگرفته از نام یک کتاب.

کلمات کلیدی: روز ,یک ,یک روز ,همراه اول ,روز اینترنت ,که یک ,یک روز اینترنت

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer سال پروانه

    بیایید باهم قرار بگذاریم یادمان برود که امسال با سیل و ویرانی شروع شد، یادمان برود که مردم برای دو کیلو شکر و یک مرغ یخ‌زده صف کشیدند، یادمان برود که امید خیلی‌ها از دست رفت و ناامیدی خیلی‌های دیگر اوج گرفت.

    بیایید با همدیگر قرار بگذاریم که فرداروزی اگر خواستیم از این روزها حرف بزنیم خیلی چیزها را فراموش کرده باشیم و فقط یادمان مانده باشد که باران خوبی آمد و همه‌جا را شقایق فرش کرده بود و جاده‌ها پر از پروانه بود.

کلمات کلیدی: یادمان ,برود ,برود که ,یادمان برود ,قرار بگذاریم

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer من و کتابخانه؛ شمارۀ 12

تلفن را جواب می‌دهم. یکی از اعضای قدیمی کتابخانه است. خانمی پنجاه و شش هفت ساله. می‌گوید: چندتا کتاب امانت گرفته بودم، می‌دم به همسرم برشون گردونه کتابخونه، بی‌زحمت برام بازگشت بزنین. امروز شوهر خواهرم مرده و مطمئنم چند روز درگیر مراسمش هستیم. بگو حالا وسط برف و سرمای زمستون چه وقت مردن بود. حتی نرسیدم کتابا رو تموم کنم. گرفتار شدیم بابا.». همین‌طور دلش می‌خواهد حرف بزند که می‌پرم وسط حرف‌هایش و می‌گویم: باشه باشه کتاب‌ها رو بفرستین، خدانگهدار».

 

کلمات کلیدی:

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer من و کتابخانه؛ شمارۀ 11

    خانمی جوان و قدبلند با سر و وضعی مرتب و آراسته، اخ و پیف کنان وارد می‌شود. یک دستمال سفید توی دستش است و طوری  نفسش را بیرون می‌دهد که  انگار تشنه است و با هر قدمی که جلو می‌آید یک ها»ی خسته و کوتاه از دهانش خارج می‌شود. بعد از یک سلام و احوالپرسی با فرکانس بالا می‌پرسد: کتاب‌های بارداری تا ازدواج رو بهم نشون می‌دین؟» می‌پرسم: ازدواج تا بارداری منظورتونه دیگه؟» می‌گوید: نه، به ترتیب زمان، درستش همینه که من می‌گم؛ اول بارداری بعد ازدواج.» چیزی نمی‌گویم و همین‌طور که به طرف مخزن می‌روم و او هم پشت سرم می‌آید با خودم فکر می‌کنم اینجا کجاست؟ چی عوض شده؟ چطور این همه تغییر کردیم؟ من دیشب چند سال خوابیدم؟ به عقب برگشتیم یا جلو رفتیم. دو سه ردیف کتاب نشانش می‌دهم و می‌گویم: این از کتاب‌های بارداری، کتاب‌های مربوط به ازدواج هم توی اون قفسۀ کنار دیواره.» برمی‌گردد با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید: ازدواج؟ کتاب‌های ازدواج رو که نمی‌خوام. بارداری تا زایمان هرچی هست نشونم بدین.»

کلمات کلیدی: ازدواج ,بارداری ,یک ,کتاب‌های ,بارداری تا ,ازدواج رو

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)